در سوگ یک مبارز- مجموعه نوشته های برگی از خاطرات همسنگرم نگارنده: محبوب امراهی-پاییز 2011-آنکارا
به آن روزها که فکر می کنم قلمم می لرزد .. قلمی که در لابلای انگشتانم هم نمی توانم از رقصِ با عروس کلمات باز دارمش! و عاشقانه خون خود را در سوگ روزهای از دست رفته روی کفن سپید کاغذ پاره ای می ریزد.. روزهایی که دلگرمی می داد وشیرینی اتحاد با همقطارانم را نیوش می کردم.. جوانی که سخنانش برایم پر مغزتر از اندرز های پنبه ریش داستان های "ده ده قورقود"می نمود که از لابلای رویاهای ممنوعِ فراموشخانه ی سرزمینم بیرون می جهد.
مغزم از ایمان راسخ به مبارزه بارور و قلبم آبستن به "امّید نبرد رهایی" می شد.. گام هایم را استوارتر احساس می کردم..با آنان که می بودم گویی تولدی دوباره می یافتم... تولدی دوباره ولی اینبار در دنیایی که نه محصول بدعت تاریخ بر ملتم بود که حاصل خشم عاقلانه بر علیه بزه پرستی استبداد و تاراج و تالان دشمن زادگانِ تربتِ تقدیس شده به آزادمنشیِ میهنم، آزربایجان است.
نبرد سهمگین سخت نزدیک می نمود..و این نبردی بنیاد افکنانه بود ... اگرچه روزی که آرش تیری بر کمان نهاد تا مرز بین ایران و توران را مشخص کند روزی آغشته به ریا و دوز و کَلَک بود ولی امروز نه آن روزست که دروغی در حد افسانه باشد که روز سرنوشت و روز رویاروییِ رویایی برای افسون جهانیان است. با خود می گویم که امروز روز کشمکش سرخ و سبز، روز آمادگی برای آخرین نبرد ما تورانان با ایرانیان برای تعیین جهت تاریخ در قلب جهان در نقطه ی برخورد تمدن هایمان هست و زین جهت سحری که در کلام پیشوایان ملتم نمود می یابد را از نوک قلمم قطره قطره جاری می سازم تا اگر این قلم عصیانگرم خواست که بر علیه ملتم بشورد دیگر رمقی برایش باقی نمانده باشد.
تابستانِ تبدار و زمستانِ جگر سوز را گریزی از ایمانمان نبود.. امواجِ نیلیِ خاطراتِ دریای مبارزه، همه ی افکارم را می شوید و پاکی او و امثال این مبارزان را در مقابلِ دَدانِ دیوانِ دژخیم ، برهنه و عریان به تماشا می گذارد.
او گویی برای خود اندوخته ای از دنیا نمی خواست و خانه محقری داشت. خانه ای که نه قفل و کلیدی داشت و نه در و پنجره ای که او را در حد دیگر همسایگانش و مردم عادی تنزل دهد. بار اول که وارد منزلش در شهر شدم انگشت به دهان مانده بودم.. فکر کردم که تارِکِ دنیاست! خانه ای دو اتاقه که یکی از اتاق هایش از بس باران و آب دیده بود که بکلّ غیر قابل استفاده بود و اتاق نشیمن اش هم پر بود از تَرَک دیوار و سقفی که گچهای ریخته اش حق تقدم سلام دادن به میهمانانش را داشتند. در حیاط خانه نیز علفهای هرز ، گل ها ،بوتّه ها و درختان همه دست در دست هم تابیده شده بودند تا حدیث یک عشق را بازگو کنند.. عشقی که پرتوهای نورانی آن از اعماق قلبش بر آسمان تقدیر ملّتش ساتع می شد...
و آن خانه ی ساده فقط یک خانه نبود! .. آشیانه ای برای پرورش افکار تیزبینانه ی شاهین های حقیقت، و معبد عقلانیت ملی بود... معبدی که کاهنان اندیشه را بی باک و ساحران کلام را مومن به آرمانشان برای انشاء قلعه ی تفکر در مقابل دژِ دژخیم می ساخت...
اَورین!!! جزیره ای خیالی در امتداد خط افق اندیشه اش!... در پاورقی تلاش های او برای نگارش فرهنگِ مبارزه جای می گرفت... مکتبی که می آموخت .. همزیستی را.. عقلانیت را... مبارزه را... و بالاتر از همه... عشق را...!
عشق به میهنی که خاکش اشغال شده است.. و عشق به مردمانی که طعم تلخ یک قرن اسارت تنها مزه ی زیر زبانشان است.. و زبانی که از بیخ بریدندش...! ابراهیم معجزه ای می خواست تا سرزمین آتش را گلستان کند... می خواست تا طبیب جان ملتش شود و نوشدارویی از سرچشمه ی آب حیات آزادی را از ظلمت آن شب قطبی به خستگان از شلاق بیدادی بنوشاند... اندیشه اش طعم شهد موسیقی موغام می داد در مقابل شَرَنگ مارهای روی دوشِ ضحّاکان زمان!!
هرگز از یاد نخواهم برد آن چشمانی را که با نوع نگاه، قادر به ترسیم تابلوی مقابلش بر بوم ذهنش بود.. وقتی کسی حرف می زد به دقت گوش می سپرد و بدون اینکه سرش را بچرخاند با چشمهایش نگاهی به او می انداخت..سخن را هضم می نمود و بعد سرش را بر می گرداند و جوابی که معلوم بو د بدرستی در کارگاه اندیشه اش سنجیده و ساخته شده است را ارائه میداد...
وصدای نافذ او.. مبلغ اندیشه ی ملّی...! صدای بغض ترکیده ی جانِ سرزمینیست که اجزای تشکیل دهنده اش کسانی چون او هستند.. آنان سلّول های عزم و اراده اند... اراده ی سرخِ یک ملت در تقابل با سرنوشت از پیش تعیین شده اش..!
و بشنو ای غافل!...این صدای رعد است... صدای یک اندیشه است... صدای تازش تندرهای ژیانِ قهرِ ملتم که بر دل ظلمتِ آسمانِ ظلم می تازد... بانگ خروش بر بنیانِ طغیانِ ابلیسِ پر تِبلیس است..
و چشمهایم را لَختی که می بندنم.. پرواز می کند پرستوی خیالاتم .. بر گنبد دوّار رویاهای بافته شده ی گذشته...
و عروجِ احساساتم... تا طبقه ی هفتم تخیّل.. بر بالای قوس قُزح... برای میعاد با اختران شبهای ظلمانیِ آسمانِ سرزمینِ خفته ام...!
جایی که پریانِ بارگاه اندیشه را دیگر زوالی درآن نیست..
.... ادامه دارد...