آخرین خبرها

نگاهی به مراسم چیلله گئجه‌سی در آزربایجان

۱۴۰۰.۰۷.۲۸, ۰۷:۳۶
نگاهی به مراسم چیلله گئجه‌سی در آزربایجان

Gunaz.tv

در افسانه های کهن آزربایجان، دو چیلله وجود دارد که چیلله بزرگ همزمان با شب چله آغاز می شود و چهل روز طول می کشد. مطابق افسانه های کهن، پیرزنی که در فولکلور آزربایجان "قاری ننه" (مادربزرگ پیر) خوانده می شود، دو پسر دارد که نام یکی "بؤیوک چیلله" یا چلله ی بزرگ است و پسر کوچکتر، نام "بالا چیلله" را بر خود دارد و عمرش بیست روز است. از ابتدای شب چیلله، چیلله بزرگ آغاز می شود، در روزهای پایانی چیلله بزرگ، برادر کوچکتر که مغرور است، نزد برادر بزرگتر می آید و می گوید:" سن گئتدین نئیله دین؟" (در این مدت چه کرده ای؟) چیلله بزرگ می گوید:" من گئتدیم دونداردیم. اوشوتدوم. ناخوشلاتدیم گلدیم" (من رفتم سردشون کردم و لرزاندم و مریضشون رکردم)!" برادر کوچکتر می گوید:" اگر من گئدسم، قاری لری کورک دن، لو لئهین لری لولک دن، گلین لری بیلک دن، کؤرپه لری بلک  دن، ائیله رم" (تو که کاری نکرده ای! ببین من چه می کنم!" کاری می کنم که نوزادان در گهواره هایشان یخ بزنند)!" برادر بزرگتر به طعنه به او می گوید:"عؤمرون آزدی، دالین یازدی!" (عمرت کوتاه است و به دنبالت بهار می آید) چیلله کوچک در طول فرمانروایی خود، سرما را در تمام سرزمین ها حکمفرما می کند و در یکی از همین روزها، در یکی از کوههای قلمرو خود به دست برف اسیر می شود. خبر به قاری ننه می رسد و او برای آزادی فرزندش از زندان برف، به کوه رفته و با سیخی که روی آتش، داغ و به نبرد برف رفته و در نهایت، برفها را آب می کند. چیلله ی کوچک بعد از آزادی متوجه می شود که در آن روز زمستان تمام شده و "بایرام آیی" یا همان اسفندماه آغاز شده است

چیلله، قاری، قار، قارپیز، قیش از دیدگاه عالم برجسته زبان شناس آزربایجان جنوبی استاد ناصر منظوری:

یلله (چلّه) در تورکی یعنی کمان، چیلله نیز یعنی زه (در اینجا زه کمان) و نیز محل زه برای گذاشتن تیر در موقع انداختن تیر، (و نیز معناهایی که گفته خواهد شد)، اوخ یعنی تیر (تیرِ کمان).در ترکی به تابستان نیز “یای” گفته می شود. از این رو وقتی گفته می شود “یایین چیلله سی”(چلّه تابستان)، (تداعی کننده ی کشیدگی نهایی کمان به هنگام انداختن تیر) یعنی نهایت و اوج کشیدگی تابستان که چهل و پنج روز رفته از تابستان است. قیشین چیلله سی (چلّه ی زمستان) نیز به معنای کشیدگی نهایی سرما است که دو تا است یکی چهل روزه (بؤیوک چیلله) یکی بیست روزه (کیچیک چیلله). یعنی زمستان دوبار به اوج می رسد. چیلله گئجه  (شب دارای کشیدگی نهایی) وقتی گفته می شود “چیلله گئجه سی” (شب چلّه) در واقع یعنی نهایت کشیدگی شب. ولی تحت تأثیر تفسیرهای رایج به معنای شروع چلّه ی زمستان تلقی می شود که البته اینگونه نیست. اینکه چرا “چیلله” یا “چِلّه” که معنای “زه کمان” و “محل نشستن ته تیر در کمان” و مآلا مفهوم نهایت کشیدگی را در مورد “بلندترین شب”، “شدت تابستان” و “شدت زمستان” (که دقیقا معادل “climax” _قطه ی اوج_ آمده از زبان های یونانی و لاتین است) بایستی با عدد “چهل” توجیه و تفسیر نمود کاری است که روشنفکران پرداخته اند و خود نیز بایستی جوابگو باشند. بدون هیچ تردیدی واژه ی “چیلله” یا “چلّه” با واژه ی یاد شده ی “climax” از یک ریشه و منشأ می باشد. قبلا بحث شده که صدای (ل) دارای مفهوم “انتقال” می باشد.

نیز گفته شده که تکرار یک صدا مفهوم استمرارِ تکراریِ حرکت و عملی را دارد. پس “چیلله” یا “چلّه” دارای مفهومی است که در آن عمل انتقال به تکرار اتفاق می افتد. درست مثل “پیلله” یا “پلّه” که در آن عمل انتقال و تکرار اتفاق می افتد. اگر “چلّه” معنی “چهل لا” نیز داشته باشد آنوقت پرسیدنی است که اولا خود “چهل” از کجا آمده و دوم اینکه معنای “پلّه” چیست؟ منطقی است بپذیریم که “چهل” از “چیلله” حاصل شده است. فقط فراموش نشود که ادیبان منکر وجود تشدید نیز در فارسی شده اند. اما جان آیتو (John Ayto) اتیمولوژیست انگلیسی واژه ی “climax” را نهایتا از منشأ هندو اروپایی (kli-) می داند. اولا شما این مورد را با واژه ی “چیلله” یا “چلّه” تطبیق دهید خواهید دید که دقیقا دارای عناصر فونتیکی مشابهی هستند. باز می گویند که واژه ی “lean” به معنی “تکیه دادن” نیز از همین ریشه است. متوجه می شوید که چرا در “چیلله” یا “چلّه” مفهوم محل نشستن ته تیر در کمان نیز مستتر است؟ “چیلله” اسمی است که از فعل “چیلمک” به معنای (زدنِ پرتابیِ توام با ضربه) ساخته شده است. در بازی “چیلینگ-آغاج” (الک-دولک) به زدن “چیلینگ” یا “چیلیک” یا “چیلیهْ” (دولک) با “آغاج” (چوبدستی) از این فعل استفاده می شود: “چیل گلسین!” (بزن بیاد)! “چیلینگ” نیز از این فعل شاخته شده است. “چیلمَک” اسم تلنگر شدید است که در آن ریگِ کوچکی بین پشت ناخن سبابه و نوک انگشت شست قرار گرفته و به شدت پرتاب می شود. یا تلنگری که بر سطح آب به نیت پخش کردن و افشاندن آب زده می شود. شکل دیگری از این فعل نیز هست که “چیله مَک” (افشاندن آب توأم با ضربه) است.

پیلله” (پلّه) نیز از سیستم “چیلله” (چلّه) است، حتی به این شکل: “پیلوو” (pilov) و “چیلوو” (çilov) [پُلو و چِلو] نیز از یک شیوه و سیستم تولید واژگان استفاده می شود. آوردن این مثال از آن جهت لازم بود تا در پیگیری سیستم واژگانی دچار سهو و لغزش نشویم. همانگونه که ملاحظه می کنید در فارسی مصوت ها دچار تغییر شده: “پـُ” و “چـِ”. به مثال های دیگری از این دست  (جهت مطالعه ی بیشتر) دقت کنید که چگونه سیستم تورکی ثابت است: چیلله (چلّه)، پیلله (پلّه)، شیلله (سیلی آبدار)، سیلله (سیلی)، گولـله (گولّه، گلوله)، هؤرره، هوررا (نوعی غذای ساده¬ی روستایی) شیررا (شیره)، شوررا (احتمالا تبدیل به “شوربا” شده)، بلله (نانی که به صورت ساندویچ در می آورند). . . “پیلته” (فتیله [به خاطر وجود “ت” که علامت تعدی است] چیزی که به تدریج پایین آورده می شود). “گلّه”ی فارسی نیز احتمالا از این سیستم است که در این صورت باید از فعل “گلمک” (آمدن) “گلله” (هم-آمده) ایجاد شده باشد. کلله (کلّه)، نیز واژه¬ عربی “قلّه” از این مجموعه است که نشانگر قدیمی بودن این ساختار واژه ساز است.

نیه چیلله گئجه سینده، قارپیز، یئییلیر:

بررسی نام های “هندوانه” در اغلب زبان های این منطقه و اروپا نشان می دهد که نام مورد استفاده در تورکی قابل استنادترین واژه در بررسی مفهومی نام این صیفی است.برای مثال در فارسی “هندوانه” (چیزی که “ره آوردی از هند” است)، در انگلیسی (water melon) (صیفیِ آبکی) گفته می شود. ملاحظه می کنید که هر دو توضیحی هستند و معنای مستقیمی ندارند که رابطه ی اسطوره ای این صیفی را با آن مورد بررسی قرار دهیم. در روسی арбуз (arbuz)و در یونانی ικαρπούξ (karpozi) گفته می شود و همانگونه که ملاحظه می گردد از “قارپیز” ترکی مشتق شده اند. در مغولی نیز داستان از همین قرار است: tarbos آن هم همریشه با ترکی است.حداقل می توان چنین نتیجه گرفت که در این محدوده ی جغرافیایی واژه ای که برای توجیه اسطوره ای این صیفی قابل استناد باشد غیر از واژه ی تورکی “قارپیز” وجود ندارد. دلیل دیگر قابل استناد بودن نام ترکی آن  همانگونه که در فصل دو گفته شد  وجود سیستم آوایی در دسته بندی مقوله ای پدیده هاست؛ در این مورد صیفی جات با دسته بندی خود را داشتند: قوون، قاباق، قارپیز (شروع با “ق”) یا خیرا، خیرچا، خیار (شروع با “خ”)

هارمونی آوایی:

در تورکی هارمونی مصوتی وجود دارد، یعنی مصوت ها بنابر خصوصیات آواشناختی خود به دو دسته تقسیم می شوند: (مصوت های a, ı, o, u با یکدیگر و مصوت های ə, e, i, ö, ü نیز با یکدیگر به کار می روند).

در تورکی هارمونی مصوت  صامت نیز وجود دارد، مثلا صدای “پ” با دسته ی اول بالا و صدای “ب” با دسته ی دوم بالا به کار می رود. متأسفانه این قانون امروزه در زبان استاندارد ترکی آذربایجانی رعایت نمی شود. در واژه های زیر به دلیل اینکه این واژه ها در قدیم و طبق قاعده ی طبیعی زبان ساخته شده اند این قاعده رعایت شده است. برای معنا کردن واژه ی “قارپیز” به سیستم زیر توجه شود:

قارپیز

یارپیز

پیرپیز

تربیز

سه بیز (تلفظ می شود: سَـبیز)

جه بیز (تلفظ می شود: جَـبیز)

مؤبیز بنابر قانون هارمونی آوایی در برخی مثل، مؤبیز صدای /ب/ به /و/ تبدیل شده. به شکلِ زیر:

جه ویز

مؤویز

اکنون لیست بالا را از نو مرور می کنیم:

قارپیز (قار+ پیز= هندوانه)

قار: برف

یارپیز (یار+ پیز = پونه)

یار: . . .پیرپیز (پیر با مصوت/ı/+پیز نوعی بوته ی معمولا خشک وحشی که همانند موهای خشک و وز وزی است+ پیز

پیر: از “پیرتلاشیق: آشفته ی ظاهری، به هم ریخته

تربیز (تر+ بیز=خربزه, یکی از احتمال های منشأ نام تبریز، خصوصا اینکه تبریز محل باغ و بستان بوده)

تر: ؟

سه بیز (سـَ + بیزنام دهی در نزدیکی میانه. این نام نیز به احتمال قریب به یقین مرتبط با موردی با منشأ گیاهی است و معنای سبز و خرم هم می تواند داشته باشد. در این صورت “سبز” فارسی باید از آن گرفته شده باشد.)

سـَ : ؟

جه ویز (گردو _من نمی دانم این واژه از تورکی به عربی رفته و آنگاه “جوز” شده یا برعکس از عربی آمده و در تورکی به شکل ساختار ترکی درآمده.

جـَ : ؟

مؤویز (مؤ + بیز =مویز

مؤو: درخت انگور، تاک

همانگونه که ملاحظه می شود پسوند “پیز” (یا “بیز” بنابر هارمونی آوایی) پسوندی است که با مواردی از اسم هایی با منشأ گیاهی به کار می رود (البته معتقد نیستم که صرفا در این مورد به کار می رود.

این بررسی و مرور رابطه ی هندوانه را با “قار” (برف) محرز می سازد. پس نگهداری “قارپیز” تا شروع زمستان (که از شب چلّه شروع می شود) حلقه ای از زنجیره ی تفکر اسطوره ای ماست و در این حین نام “قارپیز” کاملا با مسما است. اسم خوردنی مورد نظر خود گویای کاربرد آن است. یعنی بایستی به فصل برف و یخ رسانده شود.

اما آیا واژه ی “قارپیز” با “قار” صرفا دارای همین ارتباط است؟

در جواب این سوال باید گفته شود که مسأله کمی عمیق¬تر از این ارتباط است. عیمق بودن مسأله به سیستمی برمی گردد که واژگان اینچنینی را در بر می گیرد:

قیش (زمستان)

قار (برف)

قاری (عجوزه)

قاریماق (پیر شدن)

قارتیماق (پیر شدگی بافت های گیاهی که توأم با سفت شدگی آن ها است .

قارغیش (نفرین)

قارغی (پیکان، نوک تیر)

قارانات (شومی، نحوست)

قـادا (بلای شوم، مستولی شدگی فاجعه بار بر کسی)

قیرماق (کشتار کردن)

قیزیشماق (گرم شدن)

 این واژه ها دارای ارتباط سیستماتیک با یکدیگر هستند

در اسطوره شناسی و تفکر اسطوره ای آذربایجان دو چله ی زمستان دو خواهر پیر (قاری) هستند.

آن ها با تکاندن پنبه های “یورغان” (لحاف) خود “قار” (برف) می ریزند.

یکی از ویژگی های “قار” (برف) سفیدی آن و سفیدپوش کردن اشیا، و انسان ها از بالاست. “قاری” (عجوزه، پیرزن) نیز از دارای گیس های سفید می باشد (گویی برف نشسته است.) پس آن قدیم ها که گیس پیرزن ها همچون برف از سرشان آویزان می شده باعث ایجاد این تفکر اسطوره ای گشته است.

اما واژه “قارغی” چیست؟

قارغی” یعنی پیکان و یا نوکِ تیر. اینجاست که مجبور هستیم به “چیلله”ها (چله)های زمستان رجوع کنیم و توجه داشته باشیم که “چیلله” یعنی کشیدگی نهایی کمان و در اینجا یعنی کشیدگی نهایی کمان سرما. پس تیر یا پیکانی که از کمان “قاری” در می آید باید که نامش “قارغی” باشد. جالب اینکه “قارغیماق” (نفرین کردن) و “قارغیش” به معنای “نفرین” است کاری که “قاری”ها مرتب انجام می دهند.

حالا فعل “قارغیماق” (نفرین کردن) را با “قارغی” (پیکان) مقابله کنید تا سیستم مند بودن مجموعه  تفکر اسطوره ای خود را بیشتر نشان دهد.

نقطه ی مقابل “قارغیش” (نفرین) مفهوم “آلقیش” (تحسین و دعا) قرار دارد که در قسمت “آلما” مطرح شد. حالا می توان دقت داشت که ارتباط “قارپیز” صرفا با “قار” (برف) نیست بلکه ارتباط با مجموعه ای دارد که یک مجموعه ی اسطوره ای است و واژگان مرتبطه پیوستگی سیستماتیک دارند. حتی نام این فصل “قیش” (زمستان)، الهه¬های آن “قاری”، اسلحه های آن “قار” (برف)، “قارغی” (تیر)، “قارغیش” (نفرین)، “قادا” (بلای نحس) در نتیجه “قیرغین” (کشتار). . . و دست آخر چیزی که بر این نحوست، شگون و یمنِ خوش می آورد یعنی “قارپیز” (هندوانه).

تحلیل مفهومی” قیش “:

“q” : قطعیت، اشتقاق

“ı”: پایین

“ş”: مورد مرتبط شونده

پس “قیش” پدیده ای است که ارتباط شدیدا قاطعانه ی تهدید کننده دارد.

با همین روش مفهوم “قار” (برف) :

“q” : قطعیت، اشتقاق

“a”: بالا

“r”: حرکت

پس “قار” پدیده ای است که رفتار اشتقاقی قاطع از بالا دارد.

قاری” یعنی ایجاد کننده ی این وضعیتی که “قار” و “قیش” است یعنی چیزی مثل “الهه” و یا “رب النوع”.

ناگفته معلوم است که “قاری” یا “قَری” در فرهنگ غرب همان “فِری” (fairy) و در فارسی “پری” است. منتها با وضعیتی که در سیستم واژگانی است معلوم است که منبع و منشأ از کجاست.

قیرماق” (کشتار کردن)، به واژه ی “قیزماق” (گرم شدن) توجه کنید که ابتدائا مفهوم “کشتار” از زمستان حاصل شده است و نقطه ی مقابل آن “قیزیشماق” (گرم شدن) است. واقعا هم در مقابل چنین فاجعه ای بایستی که خنثی کننده ی “شر” از تابستان به زمستان نگهداری شود.

راستی این واژه ی “قیرماق” (کشتار کردن) و در پی آن “قیریلماق” (کشتار شدن) کی و تحت چه شرایطی بار آمده است. چه شومی و شرارت هایی از چه نوع زمستان های سختی باعث ایجاد چنین واژگانی با چنین بار اسطوره ای گشته است؟ چه حسرتی نسبت به سرخی و گرمای تابستان احساس می شده است که اینگونه در انبارهای کاه در لابلای کاه اقدام به نگهداری هندوانه می کرده اند و آنهایی که موفق به نگهداری آن تا شب چله می شدند تکه های کوچکی از آن را به در و همسایه و اطرافیان می دادند !؟

منبع: گاماج

گوناز تی وی

H.M

اخبار منتخب

Most Read