آخرین خبرها

نامه سرگشاده بهمن قبادی نامزد رکسانا صابری

۱۴۰۰.۰۷.۲۸, ۰۷:۳۶
نامه سرگشاده بهمن قبادی نامزد رکسانا صابری

Gunaz.tv
به دنبال ادامه بازداشت رکسانا صابری، بهمن قبادی، فیلم ساز و کارگردان با انتشار نامه ای سرگشاده خطاب به تمامی دولتمردان و سیاست مداران ایران خواستار آزادی رکسانا شده و در آن خانم صابری را نامزد، دوست و همراه خود معرفی کرده است. آقای قبادی در ابتدای نامه اش می نویسد اگر سکوت کرده بودم به خاطر او بود و حالا که حرف می زنم بازهم به خاطر اوست، به خاطر رکسانا صابری. بهمن قبادی نامه سرگشاده خود را روز سه شنبه اول اردیبهشت (۲۱ آوریل) منتشر ساخته و در بخشی از آن ضمن آن که رکسانا صابری را دختری باهوش ، بااستعداد و قابل تحسین می خواند می گوید :«۳۱ ژانویه ( ۱۲ بهمن ) بود، روز تولدم صبح تماس گرفت که برای تولدم می‌آید پیشم تا باهم برویم بیرون. نیامد... زنگ زدم به موبایلش. خاموش بود تا یکی دو روز نمی‌دانستم چه اتفاقی افتاده. به خانه‌اش رفتم و چون کلید خانه همدیگر را داشتیم به داخل رفتم ولی نبود... بعد از دو روز زنگ زد و گفت «منو ببخش عزیزم مجبور شدم برم زاهدان» و من هم عصبانی شدم که چرا به من نگفته؟ گفتم باور نمی‌کنم و دوباره گفت «ببخش عزیزم مجبور شدم» و گوشی تلفن قطع شد و منتظر تماس بعدی‌اش شدم و نزد.» آقای قبادی در ادامه می نویسد که چند روز بعد، پس از اینکه تمامی هتل های زاهدان را بی نتیجه جستجو کرده خبر بازداشت رکسانا را از پدر او می شنود. پیش از این خبرگزاری ها اعلام کرده بودند که رکسانا صابری، خبرنگار مستقل ايرانی-آمريکايی که تنها فرزند پدری ایرانی و مادری ژاپنی است، ۲۰ بهمن ماه در تماس با خانواده‌اش اعلام کرد که ماموران امنيتی جمهوری اسلامی ايران او را به اتهام «خريد يک شيشه شراب» بازداشت کرده‌اند. رکسانا صابری، که بهمن ماه سال گذشته در ایران بازداشت شده بود، اخیرا به اتهام جاسوسی برای ایالات متحده محاکمه و به تحمل هشت سال زندان محکوم شد. مقامات ایران پیش از طرح اتهام جاسوسی علیه خانم صابری دلیل بازداشت او را ادامه دادن به کار خبرنگاری با وجود تمدید نشدن مجوز خبرنگاری اش خوانده بودند. بهمن قبادی فیلم ساز سرشناس در نامه سرگشاده خود می گوید:« رکسانا صابری معصوم تر و بی‎گناه‎تر از این حرف‎هاست. من که سال‎هاست او را می‎شناسم این حرف را می‎زنم. او همیشه مشغول کارهای مطالعاتی و تحقیقاتی‌اش بود، نه چیز دیگر. آخر چطور می‎شود کسی که گاهی روزها از خانه بیرون نمی‎آمد مگر برای دیدنِ من، کسی که به شیوه ژاپنی‎ها صرفه‎جو بود و گاهی به سختی هزینه زندگی و کارش را مهیا می‎کرد، کسی که در به در دنبال حامی‎ای می‎گشت تا ناشری داخلی به او معرفی کند تا بتواند کتابش را اینجا چاپ کند، حالا متهم به جاسوسی شده؟! » بهمن قبادی می نویسد خانم صابری قصد داشت به آمریکا بازگردد اما او را به ماندن و کار کردن تشویق کرده است. آقای قبادی می نویسد:« رکسانا اوایل آشنایی‎مان می‎خواست برگردد آمریکا. دوست داشت که با هم برویم. اما من اصرار کردم که بماند تا فیلم جدیدم تمام شود و بعد این ماجراها پیش آمد.» بهمن قبادی می نویسد خود در این چند سال به خاطر مسائلی چون توقیف فیلمش و سردر آوردن از بازار سیاه و عدم صدور مجوز برای فیلم بعدی اش دچار افسردگی شده‎ است. او می نویسد اگر تا امروز تاب آورده به سبب حضور و کمک های روحی رکسانا صابری بوده است. محکومیت خانم صابری بازتابی گسترده در رسانه های بین المللی داشت و از جمله رئیس جمهوری ايالات متحده آمريکا خواستار آزادی خانم صابری شده و ايراد اتهام «جاسوسی» به اين خبرنگار آزاد را بی‌پايه و اساس دانسته‌ است. --- نامه سرگشاده بهمن قبادی درباره رکسانا صابری، دختری ايرانی با شناسنامه آمريکايی بهمن قبادی، فيلمساز ايرانی به دنبال بازداشت و محکوميت رکسانا صابری نامه سرگشاده ای منتشر کرد. متن نامه بهمن قبادی به شرح زير است: اگر سکوت کرده بودم به خاطر او بود، و حالا اگر حرف می زنم باز هم به خاطر اوست. به خاطر رکسانا صابری. نامزد، دوست وهمراهم. دختری باهوش و با استعداد که برايم هميشه قابل تحسين بوده و هست. ۳۱ ژانويه بود، روز تولدم صبح تماس گرفت که برای تولدم می آيد پيشم تا باهم برويم بيرون. نيامد…زنگ زدم به موبايلش. خاموش بود تا يکی دو روز نمی دانستم چه اتفاقی افتاده. به خانه اش رفتم و چون کليد خانه همديگر را داشتيم به داخل رفتم ولی نبود…بعد از دو روز زنگ زد و گفت “منو ببخش عزيزم مجبور شدم برم زاهدان” و من هم عصبانی شدم که چرا به من نگفته؟ گفتم باور نمی کنم و دوباره گفت” ببخش عزيزم مجبور شدم” و گوشی تلفن قطع شد و منتظر تماس بعدی اش شدم و نزد و نزد. رفتم زاهدان و تمام هتل ها را جستجو کردم و چنين اسمی را نيافتند هزار جور فکر مريض کردم تا ده روز.. تا اينکه از طريق پدرش فهميدم که دستگيرش کرده اند و فکر کردم شوخی است. فکر کردم سوء تفاهم شده و دو سه روز ديگر آزادش می‎کنند. اما چند روز گذشت و خبری از رکسانا نشد. نگران شدم و اين در و آن در زدم تا بالاخره فهميدم چه به سرش آمده. با بغض می‎گويم او معصوم‎تر و بی‎گناه‎تر از اين حرف‎هاست. من که سال‎هاست او را می‎شناسم و لحظه به لحظه در کنارش بوده‎ام، اين حرف را می‎زنم. او هميشه مشغول کارهای مطالعاتی و تحقيقاتی اش بود، نه چيز ديگر. در اين سال های آشنايی، نشد يکبار جايی برود که من ندانم، يا کاری بکند که به نظرم نامعقول و نامتعارف بيايد. در پيشينه او و خانواده و اطرافيانش هم هيچ وقت نشانه ای از موردی نامعقول نديده ام. آخر چطور می‎شود کسی که گاهی می‎شد روزها از خانه بيرون نمی‎آمد مگر برای ديدنِ من، کسی که به شيوة ژاپنی‎ها صرفه‎جو بود و گاهی به سختی هزينة زندگی و کارش را مهيا می‎کرد، کسی که در به در دنبال حامی‎ای می‎گشت تا ناشری داخلی به او معرفی کند تا بتواند کتابش را اينجا چاپ کند، حالا متهم به جاسوسی شده؟! همه‎مان می‎دانيم -نه، توی فيلم‎ها ديده‎ايم- که جاسوس‎ها خيلی ناجنس و بلا هستند و مدام اينجا و آنجا سرک می‎کشند و در ضمن خيلی هم حقوق می‎گيرند. وجدانم در عذاب است. چون من او را به ماندن و کار کردن تشويق کردم. و حالا نمی‎توانم کمکی به او بکنم. رکسانا می‎خواست از ايران برود. من نگهش داشتم. اوايل آشنايی‎مان او می‎خواست برگردد آمريکا. دوست داشت که با هم برويم. اما من اصرار کردم که بماند تا فيلم جديدم تمام شود. او عملاً داشت از ايران می‎رفت و من نگهش داشتم. و حالا ناراحتم که به خاطر من ماند و دچار اين ماجراها شد. خود من در اين چند سال دچار افسردگی شديد شده‎ام. چرا؟ چون فيلمم توقيف شده و سر از بازار سياه درآورده. به فيلم بعدی‎ام مجوز ندادند و عملاً مرا خانه نشين کردند. اگر تا امروز تاب آورده ام به سبب حضور و کمک های روحی او بوده. من به خاطر مجوز نگرفتن فيلمم تند و پرخاشگر شده بودم و او بود که هميشه مرا به آرامش دعوت می کرد. رکسانا می‎خواست از ايران برود. من نگهش داشتم. او مراقب افسردگی های من بود. بعدها من به خاطر آنکه برای او انگيزه ای ايجاد کنم تا بماند، ازش خواستم که طرح نوشتن کتابش را که مدت ها در ذهن داشت شروع کند. من همراهش بودم و به خاطر دوستی ها و روابطی که داشتم اين در و آن در زدم و قرار و مدار گذاشتم با فيلمساز و هنرمند و جامعه شناس و سياست‎مدار و ديگران. حتی خودم هم پای مصاحبه اش نشستم. کتاب سرگرمی‎ای بود برای او تا ماندن را تحمل کند، تا من کارِ فيلمم تمام شود و با هم برويم. کتابِ رکسانا کتابی معمولی بود و به هيچ وجه ضد دولت ايران نبود. تمام مدارکِ کتاب موجود است و حتماً روزی چاپ خواهد شد و همه خواهند ديد. اما آخر چرا همه سکوت کرده‎اند؟! همة کسانی که پای صحبت و مصاحبه با او نشسته‎اند و می‎دانند که او چقدر ساده و بی‎گناه است. اگر اين نامه را می‎نويسم به خاطر اين است که نگرانش هستم. نگران سلامتی‎اش. شنيده ام که افسرده‎ شده و مدام گريه می‎کند. او خيلی حساس است. مبادا دست به اعتصاب غذا بزند. نامه‎ام خطاب به همة دولت مردان و سياست مداران و همة کسانی است که کاری می‎توانند بکنند. تو را به خدا دست برداريد. تو را به خدا او را وارد اين بازی‎های بزرگان نکنيد. او نحيف‎تر و ساده‎تر از آن است که بتواند در بازی شما شرکت کند تو را به خدا تمامش کنيد نگذاريد اينگونه مهره تبليغاتی اين جهان کثيف شود. از من بخواهيد که در دادگاهِ او حاضر شوم و کنار پدر فرهيخته و مادر مهربانش بنشينم و به معصوميت و بی‎گناهیِ او شهادت بدهم. دخترِ ايرانی‎مان که چشم‎های ژاپنی دارد و شناسنامة آمريکايی، در زندان است. وای بر من. وای بر ما ! بهمن قبادی ۱/۲/۱۳۸۸

اخبار منتخب

Most Read